بدون عنوان
بدون عنوان
روز مرگی ها...
صبح ساعت 11،12هزار خواب بیدار میشی و میگی مامان اوتو یویعنی میخوای بشینی رو ظرف شویی و دست و صورتت و بشوری و بعد هم پی پی می کنی و باید بشورمت و بعد هم باید لباسهات و عوض کنم.بعد هم میگی مامان پیتدا پیشی.یعنی مامان تخم مرغ بپز بعد از صبحانه هم میری دنبال بازی بااسباب بازی. بعد از خسته شدن از بازی میان پیش من و آبمیوه یا چای میل میکنی و بعد هم در پختن ناهار کمکم میکنی البته اونم چه کمک کردنی... تقریبا ساعت 3میگی مامان( یه) یعنی غذا بعد به کمک شما سفره رو میاندازیم و بابا از سرکار مياد و ناهار میخوریم.بعد هم استراحت و چای و عصرانه و بازی....و اما شب شد و شما شیرت رو میخوری و مختصر شامی اما شبا اذیتم میکنی و دیر میخوابی تقریبا خوابیدن تا ساعت 1...
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:30
روز مرگی ها...
صبح ساعت 11،12هزار خواب بیدار میشی و میگی مامان اوتو یویعنی میخوای بشینی رو ظرف شویی و دست و صورتت و بشوری و بعد هم پی پی می کنی و باید بشورمت و بعد هم باید لباسهات و عوض کنم.بعد هم میگی مامان پیتدا پیشی.یعنی مامان تخم مرغ بپز بعد از صبحانه هم میری دنبال بازی بااسباب بازی. بعد از خسته شدن از بازی میان پیش من و آبمیوه یا چای میل میکنی و بعد هم در پختن ناهار کمکم میکنی البته اونم چه کمک کردنی... تقریبا ساعت 3میگی مامان( یه) یعنی غذا بعد به کمک شما سفره رو میاندازیم و بابا از سرکار مياد و ناهار میخوریم.بعد هم استراحت و چای و عصرانه و بازی....و اما شب شد و شما شیرت رو میخوری و مختصر شامی اما شبا اذیتم میکنی و دیر میخوابی تقریبا خوابیدن تا ساعت 1...
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:30
بدون عنوان
زنده ام بانام تو پژمرده ام بی نام تو حاضرم پر پر شوم در محضر دیدار تو
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:15
بدون عنوان
خیلی دوستت دارم امیدوارم که بتونم خاطرات و شیرین کاریات رو کامل بنویسم تا در آینده دفتر خاطرات کامل بشه. و بفهمی که ثانیه به ثانیه بزرگ شدنت واسه من یه عمر میگذرد و هر لحظه. با بزرگ شدنت و قد کشیدنت دنیا را دارم. خنده ها و گریه های تورو با دنیا عوض نمیکنم. شیرین زبون مادر...هر ثانیه با تو بودن زندگی و خوشبختی منه.خیلی دوستت داریم.
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:14
بدون عنوان
در تاریخ 94/08/28پسرم برای اولین و آخرین بار گفت که مامان جیش دارم.اما متاسفانه فقط یک بار گفتی.از اون تاریخ به بعد نگفتی.اما عزیز دل مادر یه بار هم کافیست. در
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:09
بدون عنوان
در تاریخ 94/09/04 دست پسرم سوخت البته نه در حد شدید فقط در حد قرمز شدن ميخواستی چایی رو بدی به بابایی اما ریخت تو دستت. خیلی ناراحت شدم انگار جگرم سوخت.دردت به جونم خدایا تمام مریضا رو شفا بده بخصوص کودکان. رو...
نویسنده :
مهندس زهرا فرجی
0:08





