منیم گوزل اوغلوم

قشنگترین بهانه ی زندگی مامان و بابا

با نام و یاد افریدگار تو...

پسر عزیزم امیر حسین جان:

سلام

سالها بعد که این نوشته ها رو بخونی حتما برای خودت آقایی شدی،من به نمایندگی از پسر گلم این خاطرات به یاد موندنی رو ثبت می کنم که به یادگار بمونه تا هرگز فراموش نکنیم چه روزهای خوبی باهم داشتیم و همیشه یادت بمونه که مامان زهراو بابا پرویزت چقدر دوست دارن و عاشقتن.چون تو الان امیر کوچولوی منی و خودت از عهده اینکار بر نمیای وظیفه منه که انجامش بدم.به امید روزی که با قلم خودت این نوشته ها رو ادامه بدی و زیباترین خاطرات دنیا رو بنویسی.

از ته ته ته قلبم از خدا می خوام همیشه مواظبت باشه و سالم  و سربلند و موفق باشی و تو هیچ کاری خدا رو فراموش نکنی.

دوووووووووست دارم تا ابد*نفسم*تا

همین الان یهویی

در این هوای بارانی که باران نم نم میباره گل پسرم در خواب نازه. به قول امیرحسین :مامانی یاغیش نارین نارین یاغیر... آخ سنه قوربان اولوم ای نازلی بالام... ...
3 اسفند 1396

ماشینهای امیرحسین

گل پسرم هر روز ساعتها با این ماشنهات مشغول میشی و خیلی هم دوسشون داری... اینم پارکینگی که با کارتون کفشهات درست کردی.. البته این عکسو خودت گرفتی فدات بشم من با این عکاسیت... اینم خرسی که خیلی دوسش داری و انا جون برات خریده ...
2 اسفند 1396

خریدهای عید

سلام به گل پسرم و همه ی دوستان. امیرحسین خرید عیدشو کرده خیلی هم خوشحاله ومنم از خوشحالی اون خوشحال.عزیزم امسال لباسهاتو با سلیقه خودت انتخاب کردی خدا روهزاران مرتبه شکر که گل پسری مثل شما دارم.ماشاالله اقایی شدی واسه خودت... خیلی دوستت داریم خدایا ممنونم بابت این هدیه زیبا و نعمت باشکوهت... مبارکت باشه عمر مادر انشاالله سالم و سلامت باشی لبت پرخنده و دلت همیشه شاد باشه... ...
2 اسفند 1396

باز باران

باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه. آب چون آبشار ریزان می‌ریزد بر سر ایوان من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها، رودها راه اوفتاده. *** شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم می‌پرند، این سو و آن سو *** می‌خورد بر شیشه و در مشت و سیلی، آسمان امروز دیگر نیست نیلی. *** یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین توی جنگل‌های گیلان. *** کودکی ده ساله بودم شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک *** از پرنده، از خزنده، از چرنده، بود جنگل گرم و زنده. *** آسمان آبی، چو دریا یک دو ابر،...
29 بهمن 1396

داستانی از عشق یک مادر فداکار...

  داستانی از عشق یک مادر فداکار     چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباس‌هايش را درآورد و خنده‌کنان داخل درياچه شيرجه رفت   .   مادرش از پنجره نگاهش مي‌کرد و از شادي کودکش لذت مي‌برد   .   مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا مي‌کند. مادر وحشت‌زده به سمت درياچه دويد وبا فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود   .   تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد   .   مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت .   تمساح پسر را با قدرت مي‌کشيد ولي...
26 بهمن 1396

مادر یعنی باز هم بهانه مادر...؟؟

مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد !  مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود ! مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن . . .؟؟  چه تاثیر دلنشینی دارد " غصه نخور ، درست میشود " گفتن های مادر ، اثرش را هزار قرص آرامبخش قوی ندارد .  آنقدر مشغول بزرگ شدن هستیم که گاهی فراموش میکنیم  پدر و مادرمان در حال پير شدن هستند  ! ...
26 بهمن 1396

یادش بخیر...

یاد ایام گذشته بی وجودت غصه بود خاطرات روزگاران در دلم گم گشته بود ای قدیمی ای صمیمی خنده ها یادش بخیر ای تو هم بازیه من آن کودکی یادش بخیر یاد شادیمان دل افسرده ام را شاد کرد خاطرات شیطنتها در دلم غوغا بکرد آنهمه شور و شعف در کودکی یادش بخیر عشقهای بی ریا آن قلبهای پاکمان یادش بخیر... ...
23 بهمن 1396